تبلیغات
کوچه های انتظار - مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

قسم بر عصر روشن...

تکیه کن بر من...

قسم بر روز...

هنگامیکه عالم را برگیرد نور...

قسم بر اختران روشن

اما دور...

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را...

که می گوید که تو خواندن نمی دانی

تو بگشا لب...

تو غیر از ما خدای دیگری داری؟

رها کن غیر مارا...

آشتی کن با خدای خود

تو غیر ازما چه می جویی؟

تو با هر کس به جز ما چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟

هیچ!

بگو با من چه کم داری عزیزم؟

هیچ!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را...

و خورشید و گیاه و نور و هستی را...

برای جلوه ی خود آفریدم من...

ولی وقتی تو را آفریدم بر خود احسنت می گفتم...

تویی زیباتر از خورشید زیبایم ...

تویی والاترین مهمان دنیایم...

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت...

تو ای محبوب تر مهمان دنیایم...

نمی خوانی چرا ما را?

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی...

ببینم...

من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختی خواندی مرا . . .



تاریخ : چهارشنبه 19 خرداد 1389 | ساعت 10 و 56 دقیقه و 54 ثانیه | نویسنده : فاطمه | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.